تبليغاتX
زندگی روشن

دست های شما گرم نیست

واز تابستانت برف می بارد

ولی نمی دانم  چرا

سایه ام

کنار سایه دستت

روشن است

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم مهر 1388ساعت 12:18 توسط محمد علی عدیلی |


این روزها

جلوی هر پنجره ای که می روم

دستهایم

دیگر صبر نمی کنن

ونشانی گنجشک هایت را

از درختان می گیرند

این روز ها

حتی دستها یم گنجشک می شوند

تا نشانی دست هایت را

از قناری همسایه بگیرند

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 0:1 توسط محمد علی عدیلی |


گمان نمی کنم

اینجا کسی هست

که خوابش رنگین است

پس خواهشی است

که در فصل ایمان من به آسمان

 به سوی من می آیی

+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 0:50 توسط محمد علی عدیلی |


 

تقدیم به ....................


........می خوام داستانی بگم.............

دیگر تمام شد

سبز باید بود

سبز

فاصله سخن نمی گوید میان دو نقطه

پس بشتابید, بشتابید

+ نوشته شده در شنبه دهم مرداد 1388ساعت 0:10 توسط محمد علی عدیلی |


آن قدر سکوت کرده ام

کودکی شکست

 با رفتن ماه

خواب از منم گذشت

حالا ببین سکوت  گریه داشت

در وسعت نور

آغوشت از منم گذشت

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم مرداد 1387ساعت 5:0 توسط محمد علی عدیلی |


امشب سکوت کرد

ماه پریده رنگ

دست شعله شد

اب در حوض شکست

چند ماه پیش داشتم از دانشگاه قبلی انصراف می دادم تا به دانشگاه جدیدم برم بعد از این که کار ها تو دانشگاه تموم شدمن و دوستم مسیر دانشگاه تا ترمینال پیاده داشتیم می رفتیم طبق معمول داشت از زمین و اسمون می گفت منم گوش می دادم چون همیشه برام جالب بود تو مسیر به یه دیونه برخوردیم که همه مسخرش می کردن دوستم ایستاد و چند دقیقه نگاه کرد. بعد گفت اگه این دیونه دانا بود و همه مردم شهر دیونه باز هم همین روزگار براش بود بعد نگاه کرد به من گفت من دیونه ام یا عاقل .خندم گرفت  چیزی نگفتم  بعد سوار اتوبوس شدم   دانشگاه جدید

ترم ۱ تموم شد برگشتم نا امید و خسته تلفن زنگ خورد دوستم بود گفت دیونه ای یا دانا دوباره خندم گرفت چیزی نگفتم

+ نوشته شده در شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 5:40 توسط محمد علی عدیلی |


سلام

شروع می کنم به نام دیگری

چند ماهی ننوشتم شاید برای تازگی زندگی تازه ام و به خاطر هدیه جدیدم یعنی صلیب اصفهانی

شاید میشه گفت تغیر مکانی که داشتم و آشنایی با مردمی جدید و به قول بعضی از ادم ها اشتباهی بودن دنیا تمام وجودم سفید شد تو این چند ماه دوستان جدیدی پیدا کردم که فقط و فقط به خاطر چیزهای که تو وجودمه به من احترام می ذارن نه به خاطر دارای که دارم  دلیل اینکه نبودم فقط همین بود و ...............

  

خوابم

وسکوت برایم روزنه بیداریست

پس یادت باشد

وقتی رفتم

هیچ وقت سکوت را خاموش نکن

تا دو قدم بردام

 تا دیگر دلم برای صورتم تنگ نشود

 

 

(پس از این به بعد زندگی روشن)

در ضمن نمی تونم حدس بزنم فراموشی گرفتم

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387ساعت 3:59 توسط محمد علی عدیلی |


حامله شده ام

در بوم نقاشی

 و تازه شده ام

به تازه گی.......

وای  عجب دردی در سر  دارم

خدا کند که این درد

 نارس به دنیا نیاید!

نمی دانم

شاید

وقتی که در بهار امسال 

 این درد به دنیا آمد

 دیگر دلم برای صورتم تنگ نخواهد شد

اگه دوست دراین دنیا رو ببینین اینجا رو کلیک کنید 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت 21:42 توسط محمد علی عدیلی |


 


زندگی خیلی از آدم ها عوض می شه گاهی خوبه گاهی بد فکر کنم مال من خوب باشه

بعضی از نوشته های که در زندگی یا دوران گذشته ام داشتم رو می نویسم و بعدش زندگی الانم

 

بودن یا نبودن مسئله شکسپر همین بود

 نازی مرد تا حسین نفس راحتی کشید

۱-نظر من در مورد زندگی::: بیشتر وقت ها فکر می کنم زندگی آدم ها مثل یک نوار کاسته وقتی به به آخر می رسه دوبار به اول بر می گرده ودوباره شروع به خوندن می کنه بعضی وقت ها هم به آخر می رسه ضبط قفل می کنه و نوار پاره می شه

حالا مهم اینه که تو نوار باشی یا شنوده نوار

۲-می دونی زندگی معنی جالی داره به دنیا می یای و بعدش مي میری ترسناک شد نه

حالا وسطش زیاد مهم نیست

۳-ای کاش دنیا یه کم کج بود تا آدم های مثل من که به همه چیز چنگ نزدن از اون بالا بیوفتن پایین

۴-سلام خدا همیشه از بدبختی های خودم گفتم الان دارم به شما فکر می کنم دارم فکر می کنم چه جوری زجر مردم رو تحمل می کنی . می گن شما از همه چیز خبر دارین پس از قبل درد می کشین

 

و این هم اولین شعرم

گمشده خاطراتم

مرگ را در خود یافتم

زندگی در من مرد

خواب مرگ نزدیک است

 

 

مرگ نسخه دوم ندارد

      حالا همه این ها گذشت تا دیروز

 

این شعر دیروزمه که آخرین شعر م برای دوران گذشتمه

اکنون که تو می آیی

تند یا خسته

انگار نمی فهمی

من سرد مرده ام

حال باش

و نگاهی کن

به دکمه های روزنامه صبح

چه می بینی

من           تنها             در صفحه حوادث

با هزار ریال در باجه روزنامه

 ...... حالا زندگی جدیدم این شده.....

زندگی زیباست مثل گل سرخ

زندگی همچون نسیمی می وزد در کوچه عمر

 

عید همتون مبارک خوش باشن و همیشه عاشق نه بیمار عشق

 

 

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 4:34 توسط محمد علی عدیلی |


مدتی خیلی زیاد کم که شروع به نوشتن در وبلاگ کردم وبعد اون نوشتن "تعریف های از من شدکه غرور کل وجود مغزمو ورداشت تصمیم گرفتم کار های دیگران رو نقد کنم

 

اول یه شعر نوشتم الان پشیمونم

اولیش این بود

تمام روز نگاه می کنم

به اورست

با اشل یک هزارم

ببین

حقییر شد

اوج رفتن به خودم

این هم زیرش نوشتم
کارت قشنگه .خوبه . ولی برای خوب بودن باید از خودت بگذری توانای این کار دارین
امید وارم بتونم مثل شما راحت باشم

که بعد ۲ روز جوابش اومد

نویسنده: شائقه
سه شنبه 9 بهمن1386 ساعت: 20:56
سلام.من انتقاد کردن رو بلد نیستم.اونم جایی که دل حرف میزنه.زبون هر دلی یه جوریه.از راهنمایی هاتون ممنون.وبلاگتون رو خوندم.لذت بردم.موفق باشید
 
 
یه مدتی با خودم کلنجار رفتم و این کلمه دو سرم می چر خید اونم جایی که دل حرف میزنه.زبون هر دلی یه جوریه

از خو دم بدم اومد که این دلی که این وسط ها تالاپ تولوپ می کنه رو از یادم بردم تا دیشب شد

 وای
ای کاش شما جای من بودین
نمی دونم نظر شما چیه ولی این بهترین کارمه امید وارم شما از خوندنش لذت ببرین
از خانوم شائقه ممنونم که این لطف به من کردن
 
 
 
در گلویم گم شد 
 
دختر گیسو بلند
 
آخ
 
چه خیالی!
 
بی شک
 
پرده گوش هنوز باکره است  
 
 
 
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 3:46 توسط محمد علی عدیلی |